توضیحات داده نشده✿ ✿آرشیو ✿پیوندها ✿پیوندها ✿روانشناس ناشی
|
❤بیانات یک ذهن روانپریش.. ❤
دورازنشاط هستي وغوغاي زندگي دل باسكوت وغم خوگرفته بود آمدسكوت سردوگرانبارراشكست آمد آمد،به اين اميدكه درگور سرد دل شايدزعشق رفته بيابد نشانه اي اوبودوآن نگاه پرازشوق واشتياق من بودم .سكوت و.غم جاودانه آمد گفتم مگرصفاي نخستين نكاه را درديدگان غم زده اش جستجو كنم وين نيمه جان سوخته ازاشتياق را خاكسترازحرارت آغوش اوبازكنم "چشمان من به ديده ي اوخيره مانده بود رخشيديادعشق كهن در نگاه ما آهي ازآن صفاي خدايي زبان دل اشكي ازآن نگاه نخستين،گواه ما ناگاه عشق مرده سرازسينه بركشيد آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم! آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت آهي كشيدازسرحسرت كه:اين منم! بازآن لهيب شوق وهمان شوروالتهاب بازآن سرودمهرومحبت ولي چه سود ماهر كدام رفته به دنبال سرنوشت من ديگر آن نبودم و او ديگر "او"نبود! زیباترین شعرزندگیم نظرات شما عزیزان:
ناگاه عشق مرده سرازسينه بركشيد آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم
. خیلی قشنگه بود این بیت! عشق مرده ما هم همچو طفل یتیمی آویزون شد به دامنم! (وا! خاک به سرم!دامنم کجا بود) خلاصه: یتیم تر شد! پاسخ:اون قسمت قرمزه رو خیلی دوس دارم
|
|||
![]() |